تبليغاتX
مجموعه اشعار فروغ فرخ زاد
 
فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود پس از گذراندن دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی رفت در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت و در آنجا اقامت کرد
اما پس از یکی دو سال از هم جدا شدند
در سال 1337 در سن 22 سالگی به کارهای سینمایی روی آورد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت
در سال 1338 برای بررسی و مطالعه ساخت فیلم به انگلستان رفت در طی فعالیت سینمایی خود چندین فیلم ساخت و در یک فیلم و نمایش بازی کرد در این زمینه فیلم خانه سیاه است که در باره جذامیان جذامخانه ای اطراف تبریز می پرداخت برنده بهترین فیلم مستند در سال 1342 شد در سال 1345 برای شرکت در دومین فستیوال پژارو به ایتالیا سفر کرد
فروغ سر انجام در سال 1345 در سن 33 سالگی در اوج شکفتگی استعداد شاعرانه اش به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد وی را در گورستان ظهیرالدوله تهران به خک سپردند
از او پسری به نام کامیار شاپور به یادگار مانده است

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 | موضوع: |
 129_خواهر

توضح:

قطعه شعر زیر که تحت عنوان « خواهر » سروده شده به نام فروغ فرخ زاد در دایرﺓالمعارفی در بارهٔ بانوان به نام «قدرت و مقام زن در ادوار تاریخ» دفتر سوم تالیف غلامرضا انصافپور صفحهٔ 258 ثبت گردیده است.

از آنجا که خواست ما بر آن بوده و هست که مجموعهٔ اشعار فروغ را به طور کامل منتشر کنیم و از طرفی در صحت و سقم این شعر مشکوک و دو دل هستیم ٬ با وجود این به چاپ آن در این مجموعه مبادرت میکنیم

خیز از جا ٬ پی آزادی خویش            خواهر من ٬ ز چه رو خاموشی

خیز از جای که باید زین پس            خون   مردان   ستمگر   نوشی

 

                                    ******

کن طلب حق خود ای خواهر من         از کسانی که ضعیفت خوانند

از کسانی که به صد  حیله و فن         گوشهٔ  خانه  تو  را  بنشاندند

 

                                    ******

تا به کی در حرم  شهوت  مرد            مایهٔ عشرت و  لذت  بودن

تا به کی همچو کنیزی بد بخت            سر مغرور به پایش سودن

 

                                    ******

باید  این   نالهٔ   خشم   آلودت           بی گمان نعره و فریاد شود    

باید  این بند گران  پاره  کنی          تا تو  را  زندگی  آزاد  شود  

 

                                    ******

خیز از جای و بکن ریشهٔ ظلم        راحتی بخش دل پر خون را

جهد کن ٬ جهد که  تامین  کنی        بهر  آزادی  خود  قانون  را

 

                                    ******

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 128_پرنده مردنی است

دلم گرفته است      
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیدهٔ شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 127_تنها صداست که میماند

چرا توقف کنم ٬ چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است
که در مخیلهٔ تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟
راه از میان موی رگهای حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم ؟
چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .
نامرد ٬ در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ... آه
وقتی که سوسک سخن می گوید
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشهٔ حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلالهٔ درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ٬ پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیرپستان میگیرم
و شیر میدهم
صدا ٬ صدا ٬ تنها صدا
صدای خواهش شفاب آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفهٔ معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ٬صدا ٬صدا ٬تنها صداست که می ماند
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامهٔ  قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزهٔ دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها می دانید ؟

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 126_کسی که مثل هیچ کس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستارهٔ قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستارهٔ قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست ٬ مثل پدرنیست ٬
مثل انسی نیست ٬
مثل یحیی نیست٬
مثل مادر نیست٬
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درخت های خانهٔ معمار هم بلندتر است
و صورتش

 از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و می تواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و می تواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازهٔ سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد ٬ نسیه بگیرد
و می تواند کاری کند که لامپ «الله»
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم می خواهد
که روی چارچرخهٔ یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزهٔ پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همهٔ چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم می خواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم می شوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که به خواب من آمده ست ٬ روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب ٬ خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست ٬ در نفسش با ماست ٬ در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شودگرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنهٔ یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران ٬ از صدای شر شر باران ٬
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمرهٔ مریضخانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 125_دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانهٔ ما تنهاست
حیاط خانهٔ ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانهٔ ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانهٔ ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانهٔ ما تنهاست
پدر میگوید :
«از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم .»
و در اتاقش ٬ از صبح تا غروب
یا شاهنامه می خواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید :
«لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست »
مادر تمام  زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت می کند به تمام گلها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازهٔ ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل می شوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست می کند
و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می شود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای سادهٔ قلبش را
وقتی که مادر او را می زد
به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
و گاه گاه خانوادهٔ ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانهٔ مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی می خواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می آید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
حیاط خانهٔ ما تنهاست
حیاط خانهٔ ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
 و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچهٔ ما کیف های مدرسه شان را
از بمب های کوچک
پر کرده اند
حیاط خانهٔ ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم ...
من فکر می کنم ...
من فکر می کنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 124_پنجره

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره های کریم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست .
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسهٔ مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف « سنگ » را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند .
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند .
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند .
وقتی که چشم های کودکانهٔ عشق مرا
با دستمال تیرهٔ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود  ٬هیچ چیز بجز تیک تک ساعت دیواری
دریافتم ٬ باید ٬ باید ٬ باید .
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظهٔ آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر  قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
 معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران ٬ رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی ٬
و ابرهای مسموم ٬
آیا طنین آیه های مقدس هستند ؟
ای دوست ٬ ای برادر ٬ ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ٬ که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس می کنم که وقت گذشته ست
حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگهای تاریخ است
حس می کنم که میز فاصلهٔ کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبهٔ غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم .

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 123_بعد از تو

ای هفت سالگی
ای لحظهٔ شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت ٬ در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
              شکست
                            شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت ٬ هیچ چیز به جز آب ٬  آب ٬ آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و به صدای زنگ ٬ که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ٬ دل بستیم
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم ٬ رنگ ترا باختیم ٬ ای هفت سالگی
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو تمام یادگاری ها را
با تکه های سرب ٬ و با قطره های منفجر شدهٔ  خون
از گیجگاه های گچ گرفتهٔ دیوارهای کوچه زدودم
بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
و داد کشیدیم  :
«زنده باد
مرده باد »
و در هیاهوی میدان ٬ برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ٬ دست زدیم .
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم .
بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم
و مرگ ٬ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
و مرگ ٬ آن درخت تناور بود
که زنده های این سوی آغاز
به شاخه های ملولش دخیل می بستند
و مرده های آن سوی پایان
به ریشه های فسفریش چنگ می زدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویه اش ٬ ناگهان چهار لالهٔ آبی روشن شدند
صدای باد می آید
صدای باد می آید ٬ ای هفت سالگی
بر خاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند .
چه قدر باید پرداخت
چه قدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم ٬ از دست داده ایم
مابی چراغ به راه افتادیم
و ماه ٬ ماه ٬ مادهٔ مهربان ٬ همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانهٔ یک پشت بام کاه گلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چه قدر باید پرداخت ؟ ...

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 122_ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم
زنی تنها
در آستانه
ٔ
فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمن
اک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ٬ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان
صبور ٬
سنگین ٬
سرگردان ٬
فرمان ایست داد .
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ٬ او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آب های جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ٬ ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعلهٔ بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ٬ دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار« آن شراب مگر چند ساله بود ؟»
 نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم ٬ عریانم  ٬ عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ٬ عشق ٬ عشق
من این جزیرهٔ سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ٬ راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ٬ ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانهٔ ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم !
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست .
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ٬
و آن کسی که نیمهٔ من بود به درون نطفهٔ من بازگشته بود
و من درآینه می دیدمش ٬
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
 و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجرهٔ ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش ٬ مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد .
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : « دیگر تمام شد .»
گفتم: « همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم .»
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد
صبور ٬
سنگین٬
سرگردان ٬
در ساعت چهار

 در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند

 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
آیا تو هرگز آن چهار لالهٔ آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون می کشید
من از کجا می آیم ؟
من از کجا می آیم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ٬ ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
 و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنبالهٔ حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانهٔ  دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیر های توهم
مصلوب گشته است.
و جای پنج شاخهٔ انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست  ٬چیست ٬ چیست  ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم ٬ اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه می میرد
این کیست این کسی که روی جادهٔ  ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک می کند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی می داند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید .
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد  ٬خوش پوش ٬ خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینهٔ مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه  ٬
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید ٬ باید ٬ باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد ...
من از کجا می آیم؟
به مادرم گفتم :« دیگر تمام شد. »
گفتم :« همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم »
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شدهٔ  بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ٬ آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
 سال دیگر  ٬ وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ٬ ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 فصل پنجم
. 5_ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 121_تولدی دیگر

همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم ٬ آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید «صبح بخیر»
زندگی شاید آن لحظهٔ مسدودیست
که نگاه من ٬ در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهاییست
دل من
که به اندازهٔ یک عشقست
 به بهانه های سادهٔ خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچهٔ خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پلهٔ متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :
«دستهایت را دوست میدارم »
دستهایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد ٬ می دانم ٬می دانم٬ می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ٬ هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک  زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک ῖ ینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ٬ مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام  ٬ آرام
پری کوچک غمگینی

 که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 120_در خیابان های سرد شب

من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد شب
جفتها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد ٬ که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
 آه ٬ می بینی
که چگونه پوست من می درد از هم
که چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من
مایه می بندد
که چگونه خون
رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من
می کند آغاز ؟
من تو هستم ٬  تو
 و کسی که دوست می دارد
 و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی باز می یابد
با هزاران چیز غربت بار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمین هستم
 که تمام آبها را میکشد در خویش
تا تمام دشتها را بارور سازد
 گوش کن
 به صدای دوردست من
 در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در سکات آینه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را ٬ لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونین
بر سعادتهای معصومانه هستی
من پشیمان نیستم
از من ای محجوب من ٬ با یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
 گفتگو کن
و بیاد آور مرا در بوسهٔ اندهگین او
 بر خطوط مهربان زیر چشمانت .

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 119دیوار های مرز
اکنون دوباره در شب خاموش
قد می کشند همچو گیاهان
دیوارهای حایل دیوارهای مرز
تا پاسدار مزرعهٔ عشق من شوند
اکنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گلهٔ مشوش ماهی ها
از ظلمت کرانه من کوچ می کنند
کنون دوباره پنجره ها خود را
در لذت تماس عطرهای پرکنده باز می یابند
 کنون درخت ها همه در باغ خفته پوست می اندازند
و خاک با هزاران منفذ
ذرات گیج ماه را ٬ به درون می کشد
کنون نزدیکتر بیا
و گوش کن
به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود
 چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله اندامهای من
من حس میکنم
من میدانم
که لحظهٔ  نماز ٬ کدامین لحظه ست
اکنون ستاره ها همه با هم
 همخوابه می شوند
من در پناه شب
 از انتهای هر چه نسیمست می وزم
من در پناه شب
دیوانه وار فرو می ریزم
با گیسوان سنگینم در دستهای تو
و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
 بامن بیا
با من به آن ستاره بیا
نه آن ستاره ای که هزاران هزار سال
 از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دورست
و هیچ کس در آنجا از روشنی نمی ترسد
من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم
من
در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع کن
با من رجوع کن
به ابتدای جسم
به مرکز معطر یک نطفه
 به لحظه ای که از تو آفریده شدم
 با من رجوع کن
من ناتمام مانده ام از تو
اکنون کبوتران
در قله های پستانهایم
پرواز میکنند
اکنون میان پیلهٔ لبهایم
پروانه های بوسه در اندیشهٔ گریز فرو رفته اند
اکنون
محراب جسم من
آمادهٔ عبادت عشق است
 با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
زیرا که« دوستت میدارم »
زیرا که دوستت میدارم حرفیست
 که از جهان بیهودگی ها
 و کهنه ها و مکرر ها میاید
با من رجوع کن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
 از قطره های کوچک باران
از قلبهای رشد نکرده
 از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید که عشق من
گهواره تولد عیسی دیگری باشد
|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 118_جفت
شب می آید
و پس از شب ٬ تاریکی
پس از تاریکی
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صدای آب
که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو نقطهٔ سرخ
از دو سیگار روشن
تیک تک ساعت
و دو قلب
و دو تنهایی .
|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 117_من از تو میمردم

من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارون ها ٬ گنجشکهای عاشق را
 به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر می شد
وقتی که شب تمام نمی شد
تو از میان نارون ها ٬ گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچهٔ ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
 تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستانهایم
و گوش می دادی
به خون من که ناله کنان می رفت
و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 116_به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی  می کرد
و به شکل پیری من بود
و به زمین ٬ که شهوت تکرار من ٬ درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت__ سلامی ٬  دوباره خواهم داد 
می آیم ٬ می آیم ٬ می آیم
با گیسویم : ادامهٔ بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم ٬ می آیم ٬ می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا ٬
در آستانهٔ پرعشق ایستاده ٬ سلامی دوباره خواهم داد
|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 115_ای مرز پر گوهر.............

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی٬ در یک شناسنامه ٬ مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 سکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقهٔ قانون ...
آه
دیگر خیالم از همه سو راحتست
از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره ٬ با اشتیاق ٬ ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از غبار پهن
و بوی خاکروبه و ادرار ٬ منقبض شده بود
درون سینه فرو دادم
و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری
و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد
در سرزمین شعر و گل و بلبل
موهبتیست زیستن ٬ آن هم
وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود
جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ٬ ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم
که٬  حقه باز ها ٬ همه در هیات غریب ٬ گدایاین
در لای خاکروبه٬  به دنبال وزن و قافیه می گردند
و از صدای اولین قدم رسمیم
یکباره٬  از میان لجن زارهای تیره٬  ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
که از سر تفنن

خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند
با تنبلی به سوی حاشیهٔ روز می پرند
و اولین نفس زدن رسمیم
آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول کارخانجات عظیم پلاسکو
موهبتیست زیستن ٬ آری
در زادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری
و شیخ ٬ ای دل ٬ ای دل تنبک تبار تنبوری
شهر ستارگان گران ٬ وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر
گهوارهٔ مولفان فلسفهٔ «  ای بابا به من چه ولش کن »
مهد مسابقات المپیک هوش - وای !
جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت میزنی ٬ از آن
بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می اید
و برگزیدگان فکری ملت
وقتی که در کلاس اکابر حضور می یابند
هر یک به روی سینه  ٬ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی

 و بر دو دست ٬ ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و میدانند
که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست ٬ نه نادانی
فاتح شدم  ٬ بله فاتح شدم
اکنون به شادمانی این فتح
در پای آینه ٬ با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم
و می پرم به روی طاقچه تا ٬ با اجازه ٬ چند کلامی
در بارهٔ فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم
و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را
همراه با طنین کف زدنی پر شور
بر فرق فرق خویش بکوبم
من زنده ام ٬ بله٬  مانند زنده رود ٬ که یک روز زنده بود
و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست ٬ بهره خواهم برد
من می توانم از فردا
در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست
 و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و با غرور ٬ ششصد و هفتاد و هشت بار ٬ به دیوار مستراح های عمومی بنویسم
خط نوشتم که خر کند خنده
من می توانم از فردا
همچون وطن پرست غیوری
سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع
هر چارشنبه بعد از ظهر٬  آن را
با اشتیاق و دلهره دنبال می کند
در قلب و مغز خویش داشته باشم
سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی
که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش
یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی
آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید
من می توانم از فردا
در پستوی مغازهٔ خاچیک
بعد از فرو کشیدن چندین نفس ٬ ز چند گرم جنس دست اول خالص
و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص
و پخش چند یا حقو یا هو و وغ وغ و هو هو
رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر
و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم
و طرح اولین رمان بزرگم را
که در حوالی سنهٔ  یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی
رسمأ  به زیر دستگاه تهی دست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت
اشنوی اصل ویژه بریزم
من می توانم از فردا
با اعتماد کامل
 خود رابرای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامین آتیه
یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم
زیرا که من تمام مندرجات مجلهٔ هنر و دانش_ و تملق و کرنش را می خوانم
و شیوهٔ «درست نوشتن »را می دانم
من در میان تودهٔ سازنده ای قدم به عرصهٔ هستی نهاده ام
که گرچه نان ندارد ٬ اما به جای آن

میدان دید و باز و وسیعی دارد
که مرزهای فعلی جغرافیاییش
از جانب شمال ٬ به میدان پر طراوت و سبز تیر
و از جنوب  ٬به میدان باستانی اعدام
و در مناطق پر ازدحام ٬ به میدان توپخانه رسیده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
 از صبح تا غروب ٬ ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
___آن هم فرشته از خک وگل سرشته ___
به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند
فاتح شدم ٬ بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 سکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آن چنان مقام رفیعی رسیده است که در چارچوب پنجره ای در
 ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست
و افتخار این را دارد

که می تواند از همین دریچه __نه از راه پلکان__ خود را
 دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرین وصیتش اینست
که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه ٬حضرت استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیهٔ کشک در رثای حیاتش رقم زند
|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 114_پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : «چه بویی ٬ چه آفتابی ٬ آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت .»
پرنده از لب ایوان  

پرید٬ مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
 در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده ٬ آه٬ فقط یک پرنده بود
|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 113_به علی گفت مادرش روزی.............

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی ٬ انگار که یه کپه دو  زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیهٔ منجوق کاری
 انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که باد بزن فرنگیاش
صورت آبو  ناز می کرد
بوی تنش ٬ بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها ٬ تو رختخواب٬  رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک ٬ بوی شوکولات
انگار تو آب ٬ گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکهٔ شاپریون
تو  یه کجاوهٔ بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفهٔ جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
 همچی که دس برد که به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
 دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای ٬ نه ماهیی ٬ نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
رو بند رخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
دس میکشیدن به تن همدیگه و حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقرهٔ  نابش رو میخواس
ماهی خوابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
«علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب ٬ اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
 تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی ٬ سلامتی ٬ چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
 قد بکشی ٬ خال بکوبی ٬ جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل ٬ حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تکیه ٬ سینه زنیس
ای علی ٬ ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تختهٔ مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه ٬ نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
 دس که به ماهی بزنی

 از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب ٬ بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش ٬ بذار بهم بیاد چشت
قاچ زینو محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت .»
حوصله
ٔ
آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره
٬ در می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه
: « آهای زکی !
این حرفا ٬ حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله ٬ سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین می کنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمردهٔ چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا ٬ خستگیا ٬ بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
 عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصهٔ آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
 صدای رادیوش میاد
میبرتش ٬ میبرتش ٬ از توی این همبونهٔ کرم و کثافت و مرض
به آبیای پک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش . »
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا ٬ یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت:« یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم به خدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم به خدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و اون رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوهٔ بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچهٔ دریام ٬ نفسم پاکه ٬ علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه ٬ علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم ٬ حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا ٬ وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو ٬ نه من .»
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی ٬ چن تا حباب
«علی کجاس ؟»
«تو باغچه»
«چی میچینه ؟»
«آلوچه »
آلوچهٔ باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 111_فتح باغ

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه
ٔ آشفتهٔ
ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه
ٔ کوتاهی ٬  پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
 همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه
ٔ سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه
ٔ بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
 همه می ترسند
٬ اما من و تو
 به چراغ و آب و
آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنهٔ یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوختهٔ بوسهٔ تو
و صمیمیت تن هامان ٬ در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فوارهٔ کوچک می خواند
 ما در آن جنگل سبز سیال
 شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و سکت سیمرغان ٬ ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظهٔ  نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
 سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
 و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان عاشق ماست
 که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ٬ از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
 و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند

112_گل سرخ.....

گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
 و سرانجام
روی برگ گل سرخی با من خوابید
 ای کبوترهای مفلوج
ای درختان بی تجربهٔ یائسه٬  ای پنجره های کور٬
زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم ٬ کنون
گل سرخی دارد می روید
گل سرخی
سرخ
مثل یک پرچم در
رستاخیز
آه ٬ من آبستن هستم ٬  آبستن ٬ آبستن
|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 110_وهم سبز

تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلهٔ تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم ٬ دیگر نمی توانستم
صدای کوچه٬ صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
و باد ٬ باد که گویی
در عمق گودترین لحظه های تیرهٔ همخوابگی نفس می زد
حصار قلعهٔ خاموش اعتماد مرا
فشار می دادند
و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
 و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند
کدام قله٬ کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟
به من چه دادید ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب ٬ از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ٬ فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
 و گرمی تن جفتم
به انتظار  پوچ تنم ره نمی برد!
 کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
 که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
 مرا پناه دهید ای زنان سادهٔ کامل
که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش _  ای نعل های خوشبختی _
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردنک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آراید
 تمام روز ٬ تمام روز
رها شده٬ رها شده  ٬ چون لاشه ای بر آب
 به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
 به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
 و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
 از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم ٬ دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
 و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ٬  با دلم می گفت
«نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی»

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 109_دیدار در شب

و چهرهٔ شگفت
از آن سوی دریچه به من گفت
حق با کسیست که می بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من
آیا چگونه می شود از من ترسید ؟
من٬  من که هیچگاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشت بامهای مه آلود آسمان
چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانهٔ«قبرستان
موشی به نام مرگ جویده است »
و چهرهٔ شگفت

 با آن خطوط نازک دنباله دار سست
که باد طرح جاریشان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد
و گیسوان نرم و درازش
که جنبش نهانی شب می ربودشان
و بر تمام پهنهٔ شب می گشودشان
 همچون گیاههای ته دریا
در آن سوی دریچه روان بود
و داد زد

« باور کنید من زنده نیستم »
من از ورای او تراکم تاریکی را
و میوه های نقره ای کاج را هنوز
می دیدم ٬ آه ٬ ولی او ...
او بر تمام این همه می لغزید
و قلب بی نهایت او اوج می گرفت
گویی که حس سبز درختان بود
 و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرات نکرده ام که در آیینه بنگرم
و آن قدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند
آه
آیا صدای زنجره ای را
که در پناه شب ٬ به سوی ماه میگریخت
از انتهای باغ شنیدید؟
من فکر می کنم که تمام ستاره ها
به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند
و شهر ٬ شهر چه ساکت بود
من در سراسر طول مسیر خود
جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر
که بوی خاکروبه و توتون می دادند
و گشتیان خستهٔ خواب آلود
 با هیچ چیز روبرو نشدم
 افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه همان شب بیهوده ست
خاموش شد
و پهنهٔ وسیع دو چشمش را
احساس گریه تلخ و کدر کرد
«آیا شما که صورتتان را
در سایهٔ نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفالهٔ یک زنده نیستند ؟
گویی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب _  این کتیبهٔ مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند _
به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و سادهٔ انسانی را
به ورطهٔ زوال کشانده است
شاید که روح را
به انزوای یک جزیرهٔ نامسکون
تبعید کرده اند
شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
پس این پیادگان که صبورانه
بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند
آن بادپا سوارانند ؟
و این خمیدگان لاغر افیونی
آن عارفان پاک بلند اندیش؟
پس راست است ٬ راست ٬ که انسان
 دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دختران عاشق
با سوزن دراز بر و دری دوزی
چشمان زود باور خود را دریده اند ؟
کنون طنین جیغ کلاغان
در عمق خواب های سحرگاهی
احساس می شود
آیینه ها به هوش می آیند
و شکل های منفرد و تنها
خود را به اولین کشالهٔ بیداری
و به هجوم مخفی کابوسهای شوم
تسلیم میکنند
 افسوس من با تمام خاطره هایم
از خون ٬ٔ که جز حماسه خونین نمی سرود
و از غرور  ٬ غروری که هیچ گاه
خود را چنین حقیر نمی زیست
در انتهای فرصت خود ایستاده ام
و گوش می کنم : نه صدایی
و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی
 و نام من که نفس آن همه پاکی بود
دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند.»
لرزید
و برد و سوی خویش فرو ریخت
و دستهای ملتمسش از شکافها
مانند آههای طویلی ٬ به سوی من
 پیش آمدند
«سرد است
و بادها خطوط مرا قطع می کنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن

 بت چهرهٔ فنا شدهٔ خویش
وحشت نداشته باشد ؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود  باز  باز  باز
که آسمان ببارد
و مرد ٬ بر جنازهٔ مرد خویش
زاری کنان نماز گزارد؟ »
شاید پرنده بود که نالید
یا باد ٬ در میان درختان
یا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
و از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست ٬  آن دو سرزنش تلخ
و همچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنایی سپیده دمی کاذب
تحلیل می روند
و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد :
« خداحافظ »

|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 108_هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانهٔ من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم
|+| نوشته شده توسط لوسه لوسه واسه سه سال در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 | موضوع: |
 107_آیه های زمینی

آنگاه
خورشید سرد شد ٬
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
 و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در ترکم و طغیان بود
و راهها ادامهٔ خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد